خرید بک لینک

سلام 

خوب ام1 هفدهام دی ماه هزارو چهارصد به میلادی هفت ژانویه دوهزار بیست دو 

از تاریخ نابودی تا الان که ساعت نه نیم صبح هست شده 1و هفتاد پنج روز 

خوب از اونجایی که داخل برنامه ها تو همش من بلاک میکنی دوباره به مجبور امدم اینجا مثل اون زمانی که گوشی نبود اینجا بهترین جای دنیا برامون بود 

چه روز های که اینجا نداشتیم چه تایم های اخرین پیامی که گذاشتی هفدهم خرداد نود هفت هست 

یکی از پیام ها خیلی درد داره  اونم این که تولدم امدی جلوتر گفتی و نوشتی معلوم نیست اخرین بار یا اولین بار و باید به اجبار زودتر بگی مبارکه 

حالا من دوازده روز جلوتر امدم میگم تولدت مبارک ای هستی من 

میگم تولدت مبارک این زندگی من 

خوب ادم اشتباه میکنه باید پای اشتباهش وایسه 

من اشتباه کردم با برخورد با تو  من میخواستم ازت اونی که تو ذهنم هست بسازم بدون این که فکر کنم به تو 

فکر میکردم همش و همه چیزی اینه که اونطوری باشه یه جورایی قدیمی فکر میکردم اقا 

ولی هرچی بودهو هس از دوست داشتن بوده 

تجربه ای نداشتم 

وقتی حتی یه پیج دخترونه یاو... نداشتم تا بدونم نیاز ها تو چیه 

باید از کجا میدونستم ؟

علم غیب که نداشتم 

خوب داستان دعوا 

به جان تو به جان مامان خودت بهتر از هر شخصی میدونی تو چه شرایط رو به سقوطی بودم 

از همه طرف داستان بود 

حق بده طرف بترسه طرف بد بین بشه 

توام هر روز داشتی سرد ار میشدی مثل پاییز و من مونده بودم با یک دنیا استرس 

باورت میشه یک ماه نیست که اون قسمت دعوا اون روز که رفتی از چت بیرون  دعوات کردم پیدا کردم ؟

حقیقت وقتی خوندم از خودم متنفر شدم و حالم از خودم بد شد 

و بهت حق میدم 

ازت معذرت میخوام 

خلاصه تو تصمیم به پرواز کردی 

من بی تجربه و از اون طرف ترسیده بودم 

فکر کن داری از یه جای میوفتی  دستت به هر چیزی میگیری که نیوفتی  خوب منم شروع به گرفتن 

اول به مامانت گفتم فایدع ای نداشت و مامانت باورش نمیشد 

تا این که خاله فاطمه ات فرستاد بود سراغم 

یه روز سر کار بودم زنگ زده بود و پیام داده بود عزیزم خاله مبینا هستمتماس بگیر 

منم الکی گفتم نمیشه با گوشیم صحبت کنم 

کار بالا گرفت  بهم گفت مبینا گفته تو نازنین نیستی و حسینی و فکر کنم یک دستی زد تو نگفته بودی

وقتی گفتم باخت دادم حقیقت و خراب تر شد  خلاصه داستان بهش گفتم  نمیدونم چیو چی چی شد ولی جای درست شدن خراب شد اهان داشت درست میشد که من چل گشتم پیج و شماره اون محمد پیدا کردم که باش زجر کش شده بودم  پیدا کردم و یه جنگی به پا شد که بدتر یه سروصدایی درست شد 

من از همه جا رونده از همه جا مونده ترس هر لحظه بیشتر میشد 

به زینب گفتم بلاک کرد 

گروه که برام فرستاده بودی از کلاس دیدم با اون زهرا اناری رفیقی و بهش گفتم اون بی ذات هم بدتر کرد 

خلاصه رفتم سراغ مشاور تا حرف زدم گفت شک نکن پایی یکی وسطه و اتیش جهنم دوبل کرد 

افتاده بودم وسط یه مرداب که هرچی دست پا میزدم داشتم بیشتر میرفتم پایین به هر شاخه ای که میرسیدم دستمو میگرفتم  که فقط فرو نرم 

ولی هر شاخه میشکست و بدتر میرفتم پایین 

یادته بهت میگفتم همه هستی منی هم زنمی هم مادرمی هم داداش هم خواهر هم پدر و هم دوست  داشتم همه اینا یهو از دست میدادم 

مثل اون بچه ای که توی. زلزله بم زیر اوار مونده بود داشت لح میشد و از طرف دیگه ای میدد که همه هستیش داره نابود میشد 

بدترین کاری که تو انجام میدی همین بلاک کردنه که اخه چی جای بلاک کردن به نظر من بیا حرف بزنیم 

من تو سختی های زیادی کشیدم سنمون دیگه سنی نیست که با یک دره نابودش کنیم 

روزی نبوده که به فکرت نباشم و گریه نکرده باشم 

نمیدونم حال ترو 

حالا همه اینا و که خودت کم زیاد در جریان بودی و هستی بیخیال 

الان من اشتباه هام متوجه شدم 

و فقط یک بار فرصت میخوام برای جبران تمام این ویرانه ای که به اشتباه ساختم 

دیگه الان اون روز ها نیست که میگفتم  کلیه میفروشم خرج زندگیمون میدم 

ازمون الومنیوم قبول شدم اسمم داخل لیست هست کلهم چهل هشت نفر دیگه جلوم هست تا بگیرم به عنوان نیرو اصلی 

ولی الان هم با پیمانکار رفتم داخل یه چیزی حدود پنجاه روز هست 

یه ماشین به اسمم در امد که دنا پلاس هس 

پرنده هام که الحمد الله تقرببا هر سه ماه حدود بیست سود دهی دارن 

توام که ماشالله الان ترم دوم کارشناسی هستی 

از طرفی هم شدی خانم معلمی برای خودت فکر نکن پشت سرت نیستم 

ولی بهت گفتم میشم سایه که دیگه نبینیم تا روزش و وقتش

خلاصه بگم هر دومون یک سری ایراد ها داشتیم 

حالا مال تو کم و میشد اصلا حرف نزد در موردش و من بزرگتر که ادب شدم و فهمیدم 

بیا برگرد تمام هستی من 

درسته تو حتی به گفته خودت سر من زندانی شدی ولی منم اینور زندون پات نشستم 

کدوم مردی دیدی اینطوری بمونه درسته تو سر من زندانی شدی ولی من که ازاد بودم ولی نپریدم  یازده سال روی قفست نشستم حالام که تقریبا دو ساله پریدی و من هنوز روی اون قفس چشم انتظارم 

به خدا حیفه خرابش کنیم 

بیا یک بار دیگه بهار بزار بیاد تو این زمینی که زمستون گرفتش 

قول میدم همه چی جبران کنم فرشته اسمونی من 


برچسب: نویسنده: ترانه نوری تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 11:22

صفحه بندی